کتاب
هر چند آرامي اما صداي تو هر لحظه مي آيد از واژه هاي تو با من سخن گفتي از رود از دريا از جاده ي امروز از مقصد فردا گاهي مرا بردي تا شهر رويا ها گاهي به من گفتي رمز حقيقت را تو برکوير دل چون شعرباراني تو اهل دانش را چون باغ و بستاني
هر چند آرامي اما صداي تو هر لحظه مي آيد از واژه هاي تو با من سخن گفتي از رود از دريا از جاده ي امروز از مقصد فردا گاهي مرا بردي تا شهر رويا ها گاهي به من گفتي رمز حقيقت را تو برکوير دل چون شعرباراني تو اهل دانش را چون باغ و بستاني
خورشيد خانم دوباره
مهمون خونه ماست
مثل هميشه روشن
مثل هميشه زيباست
با دستاي قشنگش
ناز مي کنه گلا رو
وقتي گلا مي خندن
حس مي کنم خدا رو
گلاي سرخ باغچه
جون مي گيرن دوباره
خورشيد موطلايي
حرفاي تازه داره
کاشکي هميشه خورشيد
قصه برام بخونه
حتي شباي تاريک
تو آسمون بمونه
از راه دوري اومدي
چشمه به چشمه جو به جو
با باله هاي نازکت
ماهي سرخ کوچولو
دلت مي خواست بزرگ بشي
تو درياهاي شنا کني
پايين بري بالا بياي
موجا رو جابجا کني
بگو چي شد يه مرتبه
افتادي تو تنگ بلور
نباشه دستي که بخواد
بموني از ماهي ها دور
غصه نخور نمي ذارم
بموني تو تنگ خونه
برت مي گردونم يه روز
دوباره توي رودخونه
گل وقتي از خواب بيدار ميشه
با آواز تو شاداب ميشه
فصل بهار مياد ديگه وقت آوازه
رقص شاد گل با نغمه ي تو دمسازه
دست بزنيد شاداب فصل بهاره
گلهاي شادي را بهار مياره
به دامن کوهسار لاله ي رنگين
بنفشه و سنبل ، سوسن و نسرين
زهر گلي بوي خوشي آيد ز باغ و گلزار
ز عطر جان پرورشان تازه ميشه دل و جان
وقتي بهار مياد خوبه هيچ دلي غم نداره
دنيا ز شادي پر ميشه هيچ دلي غم نداره
عروسک قشنگم هنوز تو رختخوابه نمي دونه که بيرون آفتاب داره مي تابه عروسک کوچولو خوابو ديگه رها کن ببين آفتاب در اومد پاشو چشماتو وا کن پرنده هاي روي بوم دارن آواز مي خونن خوب صداشونو گوش کن ببين چه ناز مي خونن به من بگو که وقتي همه جا غرق نوره با چشماي شيشه اي دنياي ما چه جوره ؟
آقا کلاغه بر شاخه نشست
قار و قاري کرد بالهايش را بست
بيچاره کلاغ دلتنگ و غمگين
خسته شده بود از دود ماشين
بال و پرش را به من نشان داد
پر کشيد و رفت با داد وفرياد
خروس داره مي خونه چشماتو وا کن پاشو با چشمه و پرنده ، دوباره همصدا شو پر شده کوچه هامون از صداي دوره گرد سبزي فروش جوون ، شيرفروش پيرمرد رفتگراي عزيز، ساعتيه بيدارن نونواييهاي محل ، باز نون تازه دارن باد مي وزد هنوز ، در ميان کوچه ها خانه خالي است باز ،از حضور بچه ها
روزي کنار رود ، در بين چند سنگ سنگي نشسته بود ، زيبا و رنگ رنگ تا دست من به آن سنگ قشنگ خورد پاهاي کوچکي ، آن را کشيد و برد ديدم که تکه سنگ ، با آن دو دست و پا آهسته مي خزيد خاموش و بي صدا با زحمت زياد ، يک بچه لاکپشت مي رفت و مي کشيد ، آن سنگ را به پشت
سلام مداد زردم
بازم نقاشي کردم
آهاي مداد آبي
بيداري يا که خوابي
آسمونو آبي کن
روزشو آفتابي کن
مي خوام چمن بکارم
مدادشو ندارم
چمن که آبي رنگ نيست
زرد که باشه قشنگ نيست
مداد آبي و زرد
بايد بهم کمک کرد
رنگ شما دوهر تا
ميشه يه سبززيبا
رنگو رو هم بذاريد
اينجا چمن بکاريد
لالا لالايي مادر مي خونه تا من بخوابم بيدار مي مونه لالا لالايي بالا نگاه کن ياس و شقايق نسرين و مينا لالا لالايي مهتاب مي تابه مي خوابه ماهي گهواره اش آبه باز کرم شب تاب امشب بيداره تا صبح مي تابه مثل ستاره مرغ شباهنگ مي خونه کوکو پر ميشه پونه از عطر شب بو