لاکپشت
روزي کنار رود ، در بين چند سنگ سنگي نشسته بود ، زيبا و رنگ رنگ تا دست من به آن سنگ قشنگ خورد پاهاي کوچکي ، آن را کشيد و برد ديدم که تکه سنگ ، با آن دو دست و پا آهسته مي خزيد خاموش و بي صدا با زحمت زياد ، يک بچه لاکپشت مي رفت و مي کشيد ، آن سنگ را به پشت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 7:57 توسط حسین
|